تبليغاتX
... آب و آینه ...

سروده های یک دوست

یک سوال ساده
از پس این همه رفتن
میان آشفتگی این ذهن خالی از؛
نور و آواز و ترانه،
دلیل حادثه اما، مو به مو مبهم،
روند سیاهروزی من نیکو. . .

از تو می پرسم
چونان ستاره از آسمان شب،
باران از ابر
هنجار تاریک شب از نور،
رخسار روشن روز از شب؛
از من دریغ شد، چرا؟

چونان شمیم مهر از« مریــم»
خویش را از من
برهان سبز عشق بازی، از تو
رخسار سرخ پاک بازی، از من
از من دریغ شد، باز.


آخر عزیز دل!
دیگر ستاره از تفاوت خود با مهتاب؛
دیگر حتی شب را از روز؛
و
روز را از شب؛
واهمه نیست.

تنها منم که از آمدن دوباره ی رفتن؛
تنها منم، با این سوال ساده؛
با این سلام بی پاسخ؛
به پیشباز« خدا حافظ» حادثه در حرکتم. . .

دوباره می پرسم
همین سوال ساده را
شاید در تولد چند سالگی رفتن
در چند سالگی های بعد
دوباره پرسیدم.

بهمن 85
|+| نوشته شده در  جمعه 18 اسفند1385 ساعت 8:47  توسط هادی