مرگ پدر
روح پـــدرم شاد که استاد مرا گفت:
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
« مرگ پدر»
من بر نهاد هر سپیده دمی؛
من بر نهاد شام شبگون سحرپوش؛
بر رنج های خود؛
بر پریشانی این خانه ی خالی از آواز ها؛
بر خاموشی این خانه؛
آگاه و نگران بودم.
آی ای کسان من!
مبادا مرا به گریستن آورید.
مبادا که بی بوسه به خاک بسپریدش.
آی ای پیام آوران پیمان شکن!
پس آن همه خوشی و خنده
بی سود و بی بهره ماند؟
هراس من
همه از خاموشی سرود و آواز بود.
از خاموشی خانه بود.
از آستانه ی مرگ!
از واپسین لحظه هایش؛
از آخرین گفتار؛
از نگاه خیره؛
از شمارش نفس؛
. . .
غوغای ضرباهنگ سنگین قلب؛
آغاز بارش اشک؛
. . .
هراس من همه از مرگ بود!
پاییز 80
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
« مرگ پدر»
من بر نهاد هر سپیده دمی؛
من بر نهاد شام شبگون سحرپوش؛
بر رنج های خود؛
بر پریشانی این خانه ی خالی از آواز ها؛
بر خاموشی این خانه؛
آگاه و نگران بودم.
آی ای کسان من!
مبادا مرا به گریستن آورید.
مبادا که بی بوسه به خاک بسپریدش.
آی ای پیام آوران پیمان شکن!
پس آن همه خوشی و خنده
بی سود و بی بهره ماند؟
هراس من
همه از خاموشی سرود و آواز بود.
از خاموشی خانه بود.
از آستانه ی مرگ!
از واپسین لحظه هایش؛
از آخرین گفتار؛
از نگاه خیره؛
از شمارش نفس؛
. . .
غوغای ضرباهنگ سنگین قلب؛
آغاز بارش اشک؛
. . .
هراس من همه از مرگ بود!
پاییز 80
|+|
نوشته شده در دوشنبه 30 بهمن1385 ساعت 0:48  توسط هادی
نه چندان کودکانه...
بودن
بود
با تو از آغاز باد
تا پایان باران
پایان باد و آغاز باران
از نفس تا افق
از افق تا نفس
از نفس تا باران
از « باز باران با ترانه...»
با ترانه در باران
از باران تا امید
از امید تا زندگی
از زندگی تا مرگ
با تو بودن؛
عجب اقبالیست...
تابستان 1382
|+|
نوشته شده در دوشنبه 23 بهمن1385 ساعت 12:58  توسط هادی
پائیزی
خبری نیست!
گرچه خطری نیست هم، اما؛
. . .
گذری بر من
پاس یادیست
پاس گفتن
پاس حالی و سرودی
پاس نیکی
پاس گل های اقاقی
پاس شب های شقایق
پاس یاسی
پاس اشکی و سرشکی
پاس شبنم
پاس شب بو
پاس محبوبه ی شب بو
پاس پروانه ی عاشق
. . .
مان چشمی، چو زمرد
سان اشکی، دُرّ و گوهر
گریه ی چشمی، زمرد
گوهر اشکی، ز چشمی
گوشه ی چشمی، ستاره
ساده و رحمی، دوباره
سانتم، تا کوچه سبز
مانتم، تا زنبق زرد.
بهار 80
گرچه خطری نیست هم، اما؛
. . .
گذری بر من
پاس یادیست
پاس گفتن
پاس حالی و سرودی
پاس نیکی
پاس گل های اقاقی
پاس شب های شقایق
پاس یاسی
پاس اشکی و سرشکی
پاس شبنم
پاس شب بو
پاس محبوبه ی شب بو
پاس پروانه ی عاشق
. . .
مان چشمی، چو زمرد
سان اشکی، دُرّ و گوهر
گریه ی چشمی، زمرد
گوهر اشکی، ز چشمی
گوشه ی چشمی، ستاره
ساده و رحمی، دوباره
سانتم، تا کوچه سبز
مانتم، تا زنبق زرد.
بهار 80
|+|
نوشته شده در جمعه 6 بهمن1385 ساعت 10:4  توسط هادی
گلستانک
هنوزم چیزکی مانده ست
هنوزم شبنمی، روی گل نارنج؛
بارید و نشست و باز؛
بارید و نشست و همچنان؛
در کار باریدن؛
نرم، نرمک؛
تا برویاند دوباره؛
بوته زاری تازه را، باز؛
از خاک تکیده؛
خاک جاویدان. . .
مگر این خاک جاویدان
برای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و
آبی، زرد و نارنجی. . .
هنوزم شرمکی مانده
در این شرمندگی های شرف بر باد ده
آری، هنوزم فرصتی مانده
هنوزم مرغکی در انتهای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و آئینه. . .
هنوزم مرغک آوازه خوان؛
آرام و آهسته؛
دلش را می سپارد، سخت؛
به امیدی که فریادش برآرد؛
نغمه ای را هم صدا با ساز و آوازم؛
نشسته.
نا گسسته عهد، اما
سینه اش از حسرت و اندوه آکنده.
هنوزم فرصتی مانده ست؛
تا مردن؛
توقف؛
مــرگ.!
هنوزم گرچه دیگر تا پدر، راه درازی نیست؛
اما فرصتی مانده ست
برای می گساری، باده نوشی؛
برای هرزگی های شبانه؛
برای عاشقی، آئینه گشتن؛
برای باغبانی و گل محبوبه شب پروریدن؛
برای چیدن گل، بوسه و گلبرگ سنبل.
هنوزم فرصتی مانده؛
برای بی حیایی، دلربایی، شانه آرایی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای خود نمایی؛
برای ساحرانه، خود نمایاندن؛
برای ماهرانه، شهوت اندازی؛
برای لعبتانه، هوش از سر ها ربودن؛
برای مهربانی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای مهربانی. . .
8/1/84
هنوزم شبنمی، روی گل نارنج؛
بارید و نشست و باز؛
بارید و نشست و همچنان؛
در کار باریدن؛
نرم، نرمک؛
تا برویاند دوباره؛
بوته زاری تازه را، باز؛
از خاک تکیده؛
خاک جاویدان. . .
مگر این خاک جاویدان
برای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و
آبی، زرد و نارنجی. . .
هنوزم شرمکی مانده
در این شرمندگی های شرف بر باد ده
آری، هنوزم فرصتی مانده
هنوزم مرغکی در انتهای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و آئینه. . .
هنوزم مرغک آوازه خوان؛
آرام و آهسته؛
دلش را می سپارد، سخت؛
به امیدی که فریادش برآرد؛
نغمه ای را هم صدا با ساز و آوازم؛
نشسته.
نا گسسته عهد، اما
سینه اش از حسرت و اندوه آکنده.
هنوزم فرصتی مانده ست؛
تا مردن؛
توقف؛
مــرگ.!
هنوزم گرچه دیگر تا پدر، راه درازی نیست؛
اما فرصتی مانده ست
برای می گساری، باده نوشی؛
برای هرزگی های شبانه؛
برای عاشقی، آئینه گشتن؛
برای باغبانی و گل محبوبه شب پروریدن؛
برای چیدن گل، بوسه و گلبرگ سنبل.
هنوزم فرصتی مانده؛
برای بی حیایی، دلربایی، شانه آرایی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای خود نمایی؛
برای ساحرانه، خود نمایاندن؛
برای ماهرانه، شهوت اندازی؛
برای لعبتانه، هوش از سر ها ربودن؛
برای مهربانی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای مهربانی. . .
8/1/84
|+|
نوشته شده در یکشنبه 1 بهمن1385 ساعت 9:0  توسط هادی