پدر پای همین یاس دل انگیز زمستان؛
دم نارنج پیر باغ « دوران»
پدر اینجا وصیت کرد، هان !
دریایی عاشق !
کسی همراه باشد یا نــــــــباشد
بمان تا خانه بی مریـــــم نباشد
بخوان یا جان تو یا جان مریم
که این افسانه بی رونق نـباشد
پدر اینجا وصیت کرد، هان !
دریایی عاشق !
بخوان تا زنبق و انگور و بابونه
دعا کن منکر این آب و آیـــــینه
هر آیینـــه
به خاطر آورد بانگی
زخویش خویشتن
بانگ پدر
پای همین یاس دل انگیز زمستان را . . .
زمستان 87
بهار 85
هوای خانه، بارانی؛
برون از خانه اما،
دریغ از قطره ای باران .
برون از پنجره؛
یاس سفید پُر پر خوش بوی همسایه؛
چرخ می زد؛
بوی خوش؛
هدیه به همسایگی منزل عنقا می برد .
هوا، همچون زم استان؛
زم زم یلدا؛
هوای خانه یلدایی است .
زمان مکثی نمود؛
آمد شب یلدا؛
زمستان شد .
برون از پنجره؛
یاس سفید پُر پر خوش بوی همسایه . . .
مگر بیرون بهاری بود؟
تلخ یا شیرین،
تاویل نام تو؛
«مریم»
چونان زمان،
تا هر زمان
بوسه ای بر گونه مرگ بود.
تاویل نام تو؛
چونان مرگ ،
هراسانم کرد.
چه تلخ ، چه شیرین ؛
گله از نا گزیری نیست ،
هرچه بیشتر بوسیدم زمان را،
دوست تر مــــی داردم مرگ.
بنام قانون « مریم»
هنگامه ای پا به ماه بود؛
وقتی تفألی زدیم؛
در مرغزار راز ها.
وقتی که گفت:
« با یار ماه وش ز در آشتی در آی».
هنگامه ای پا به ماه بود
و
من
چونان پروانه های دوست،
زود باور،
بر گرد شمع فروزان دوستی؛
آماده ی تحصن.
چونان همیشه اما؛
فرزانگی، سوختن بود؛
بنام قانون « مریم».
آذر 86
انگار تا همه می دانستند
هنگام صبح
رامتین، خامه از ساز کرد.
نگاشت.
نگاشته ی نگار، دیگر کرد؛
نگاران را سرودی خوش وصیت کرد.
سرودی خوش بباید تا:
نی انجامد به مرگی؛
به مرگ شعر یا شاعر.
بی انجامد به شوقی؛
به شوق « مریم» سارا.
شهریور 86
تابیدی، نور؛
بر « من ِ» نور.
تو را !
به نرمـینگی ِ آهن؛
به آهـنانــگــی ِآب؛
سیاهکاری ِسپیدی بس.
« مریم»
اگر چنین و چنان باشد،
چنانش کن.
چونان که بی چون؛
بکوچاندی از باغ ِبی پایان؛
تا کران ِآسمانی ِارغوان.
« المُلک لکََ یا مُستعان»
تیر 86
پ.ن.: من نیز مانند تمامی دوستان در انتظار شعر جدیدی از دوست شاعرم هستم،
افسوس که گرفتاریهای بیشمار مجالی برایش نمی گذارند و من اما همچنان در انتظار...
مثل همیشه بود.
مثل اتفاق « می آید» ســـــــــــــــــحر.
مثل همیشه دیر.
بر انتظار خاک خشک تیره بارید
« مریم»
که خویش خویشتن می کرد انـکار
خرداد86
کمی نازل تر از سی سال
هوای پارسایی؛
هرم ایمان؛
رو به سردی رفت.
کسی آمد، فرومایه؛
کسی چون نا کسان،
آیه،آیه، خشم را نجوا کنان؛
آمد.
کسی با ختم ختمی، مریم و بابونه؛
حتی نرگس وحشی....
کسی رنگی تر از رنگ تمام نا خوشی ها...
کسی اینجا، خدایی شد.
کسی آمد، تباهی جای آزادی،
تمام آسمان را لکه باران کرد.
تغزل از غزل کوچید و
در دلهای عاشق پیشه جا خوش کرد.
پریشب غنچه ای احساس سرما کرد
اردیبهشت 76
و
همدمی با سنــگ،
دلواپسم.
شاید تبار آئینه؛
سنگ
تبار سنــــــگ؛
آب
و
تــــــــــبار آب؛
آهنگ. . .
دلواپسم.
هنوز؛
و
چشم های بارانی ام بر گیسوان آئینه جاریست.
هفتم اردیبهشت هشتاد و شش
میان آشفتگی این ذهن خالی از؛
نور و آواز و ترانه،
دلیل حادثه اما، مو به مو مبهم،
روند سیاهروزی من نیکو. . .
از تو می پرسم
چونان ستاره از آسمان شب،
باران از ابر
هنجار تاریک شب از نور،
رخسار روشن روز از شب؛
از من دریغ شد، چرا؟
چونان شمیم مهر از« مریــم»
خویش را از من
برهان سبز عشق بازی، از تو
رخسار سرخ پاک بازی، از من
از من دریغ شد، باز.
آخر عزیز دل!
دیگر ستاره از تفاوت خود با مهتاب؛
دیگر حتی شب را از روز؛
و
روز را از شب؛
واهمه نیست.
تنها منم که از آمدن دوباره ی رفتن؛
تنها منم، با این سوال ساده؛
با این سلام بی پاسخ؛
به پیشباز« خدا حافظ» حادثه در حرکتم. . .
دوباره می پرسم
همین سوال ساده را
شاید در تولد چند سالگی رفتن
در چند سالگی های بعد
دوباره پرسیدم.
بهمن 85
ستاره ی من!
ستاره ی دور! دور تر؛
با من از نگاهی خوب
از ماه
از یار
از یار ماهوش
از آبی مهتابی شب
از یار
در سفیدی تاریک شب، بگو
می گوید: خبریست؛
گویا خبریست
گفتم: ســـتاره!
ستاره ی مــن!
ستاره ی دور!
بوسه ای از یار، یار ماهوش. . .؟
گفت: گفته:« مرا با تو این معامله نیست».
بهار 79
فرزند مرا عشق بیاموز و دگر هیچ
« مرگ پدر»
من بر نهاد هر سپیده دمی؛
من بر نهاد شام شبگون سحرپوش؛
بر رنج های خود؛
بر پریشانی این خانه ی خالی از آواز ها؛
بر خاموشی این خانه؛
آگاه و نگران بودم.
آی ای کسان من!
مبادا مرا به گریستن آورید.
مبادا که بی بوسه به خاک بسپریدش.
آی ای پیام آوران پیمان شکن!
پس آن همه خوشی و خنده
بی سود و بی بهره ماند؟
هراس من
همه از خاموشی سرود و آواز بود.
از خاموشی خانه بود.
از آستانه ی مرگ!
از واپسین لحظه هایش؛
از آخرین گفتار؛
از نگاه خیره؛
از شمارش نفس؛
. . .
غوغای ضرباهنگ سنگین قلب؛
آغاز بارش اشک؛
. . .
هراس من همه از مرگ بود!
پاییز 80
بودن
بود
با تو از آغاز باد
تا پایان باران
پایان باد و آغاز باران
از نفس تا افق
از افق تا نفس
از نفس تا باران
از « باز باران با ترانه...»
با ترانه در باران
از باران تا امید
از امید تا زندگی
از زندگی تا مرگ
با تو بودن؛
عجب اقبالیست...
تابستان 1382
گرچه خطری نیست هم، اما؛
. . .
گذری بر من
پاس یادیست
پاس گفتن
پاس حالی و سرودی
پاس نیکی
پاس گل های اقاقی
پاس شب های شقایق
پاس یاسی
پاس اشکی و سرشکی
پاس شبنم
پاس شب بو
پاس محبوبه ی شب بو
پاس پروانه ی عاشق
. . .
مان چشمی، چو زمرد
سان اشکی، دُرّ و گوهر
گریه ی چشمی، زمرد
گوهر اشکی، ز چشمی
گوشه ی چشمی، ستاره
ساده و رحمی، دوباره
سانتم، تا کوچه سبز
مانتم، تا زنبق زرد.
بهار 80
هنوزم شبنمی، روی گل نارنج؛
بارید و نشست و باز؛
بارید و نشست و همچنان؛
در کار باریدن؛
نرم، نرمک؛
تا برویاند دوباره؛
بوته زاری تازه را، باز؛
از خاک تکیده؛
خاک جاویدان. . .
مگر این خاک جاویدان
برای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و
آبی، زرد و نارنجی. . .
هنوزم شرمکی مانده
در این شرمندگی های شرف بر باد ده
آری، هنوزم فرصتی مانده
هنوزم مرغکی در انتهای باغ فردایم؛
گلستانم؛
نگارستان رنگ و آب و آئینه. . .
هنوزم مرغک آوازه خوان؛
آرام و آهسته؛
دلش را می سپارد، سخت؛
به امیدی که فریادش برآرد؛
نغمه ای را هم صدا با ساز و آوازم؛
نشسته.
نا گسسته عهد، اما
سینه اش از حسرت و اندوه آکنده.
هنوزم فرصتی مانده ست؛
تا مردن؛
توقف؛
مــرگ.!
هنوزم گرچه دیگر تا پدر، راه درازی نیست؛
اما فرصتی مانده ست
برای می گساری، باده نوشی؛
برای هرزگی های شبانه؛
برای عاشقی، آئینه گشتن؛
برای باغبانی و گل محبوبه شب پروریدن؛
برای چیدن گل، بوسه و گلبرگ سنبل.
هنوزم فرصتی مانده؛
برای بی حیایی، دلربایی، شانه آرایی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای خود نمایی؛
برای ساحرانه، خود نمایاندن؛
برای ماهرانه، شهوت اندازی؛
برای لعبتانه، هوش از سر ها ربودن؛
برای مهربانی. . .
هنوزم فرصتی مانده؛
برای مهربانی. . .
8/1/84
نگاهم، منتشر می شود هنوز
هوا رنگی است
گر چه، سروش رنگ شکسته.
نا شکیبا نیستم
پنجره، باز است هنوز
محیط، سر شار از بوی گل« مریم»
فضا، گلپوش از رنگ شکسته ی خورشید
هوا، اما همچنان تنگ است.
نا شکیبا نیستم
سحر، بـــاده نوشـــــــــم می کند
لب یار، گــاهی قدح نوشم میکند
ناله اما، باز خاموشم کرده است.
نا شکیبا نیستم
نشان لاله می جـــویم از آئــــینه
صفای ژاله را، ازاهل کوهستان
گل آلاله را، از خـــــلوت مستان
همه همراه من هستند؛
همـــراه و هــــــم آوا؛
همه همـــــراه من اما؛
دیر گاهیست دگر؛
همراه من، همراه من نیست.
زمستان 84
شراب هســتی من!
حاصل من!
نا تمـــــامم!
مــــان من!
ایمــان من!
چیدمت، گـــــــــــــلبرگ آسا
شستمت، از ریشه تا صورت
خواندمت، نور ســـــــیاه شب
دیدمت، رنگ سپید بی قراری های روزانه
کجایی؟ نا رسیدن ها!
چنـانی؟ وا نمودن ها!
بیا اینجا...
بیا اینجا که دورافتاده ام از خود
بیا اینجا که اینجا؛
چون شنیدن هاست، دیدن ها
و
دیدن ها، شنیدن هاست.
بیا اینجا جهان باقیست؛
خویش من
بیا اینجا
« درآن وادی مقامی نیست غیر از نا رسیدن ها
بهار هشتاد و چهار
افتتاح حقیقـــت؟
بیا پرنده باش، ســیم تن؛
من این سوی دیوار به انتظار نشسته ام؛ پرنده!
بال بگشای و پرواز کن.
بیا بی قرار!
بیا اینجا
آخر تو غریب
آخر تو تنهایی
بیا اینجا
این خــــانه، خــــــانه ی تــــو
« این جان، جانسپار توست»
21/12/84
نخستین ســــرود نبود
« نماز میت»
نـخواندنی ترین نماز
بی صدا ترین سرود
آسان تــــــرین ترانه
تنها یکی در این میان
پاکـــــــیزه تر از همه
جلــــــــــو تر از همه
« آرمیــده»
همه ایستاده بی هیچ سجودی
او تنها « رونـــــــــده» است
تنها رونده!
ارکستر خاموشان
در سرود نمــــاز
آسان ترین نمـــاز
رهبرش مرده ای آرمیده،
« رونده » ای؛
همه روی را و آبروی را . . .
دریــــــــــــــغ
چه ملال انگیز سرودی!
دو دنیا به چشم بر هم زدنی،
به اشاره ای؛
سروده می شود
« رونده»، با جستی
به دوش مردمـــان؛
تا خـــــاک می رود
« رونده»،
امروز
روا ترین شادمانی را
از ما دریغ
رونده ،« مرد»
رنــــــــج، ماند
آه، ماند
اشک و اشک و اشک؛
تا من،
ترانه بر گیرم،
راز روایت رنج را؛
تا من بمیرم.
هشتاد و سه
حتی پیـاله ی قدیمی ارغوانی را؛
گـیرم شکستـــــــــــــــــی، رفتی؛
با خواب من؛
با بوی خود، چه می کنی؟
تو مادر زاد « مریم» ـــبودی
و
من از میان خویش و دیگران
تنها تو را ســــــــــروده بودم
هــم اینــــــجا؛
با همین قــــلم؛
با همین خیال.
شعر من، ساده تر از فلسفه بود
یک کمی، سخت تر از فهمیدن
چیزی مـــــــیان گفتن و شکفتن
چیزی میـــــــــان من و خود تو
شعر من پرده ای از « مریم» بود.
که تا غرق تو باشم
تو ای پایان شیرین.
آذر هشتاد و پنج
جاری و آب رسان، پــــای تو باشد؛
تا ابد آب رســان گل زیبای تو باشد.
گلکم، تشنه نباشی!
نکند آب ، صــــــــــــــــــــــــــــدایت باشد؟
نکند رنگ، نــــــــــــــــــــــــــگاهت باشد؟
نکند روی تو، کمرنگ تر از صورت من؟
نکند میدانی؛
زندگی یعنی « هیـــــــــــــــــــــچ»؟
پاییز هشتاد و پنج
تو گویی برابریم؛
من در تحمل این همه رنج،
تو در مگوی آن همــه راز.
من پر شکسته تر از گلبرگ بی تکان اقاقی؛
قرار لو رفته ی باد را و آب را؛
از آئینه ی شکسته ی غبار غم گرفته پرسیدم.
آئینه گفت:
باد تو را به باد نفرین شاعری گرفت
محکوم سرایش ترانه های بی تمام…
پاییز هشتاد و پنج
تا نهر باغ شاطر
حدیث آب و ماهی بـــود
حدیث چشم بود و اشک
حدیث آه و آئینـــــــــــه
نمود عاشقی بودی
نماد هم زبانی هم
کسی بسیار رویایی
کسی بسیار شیدایی
کسی چون بوی خیس نرگس وحشی، تماشایی
کسی در ذره، ذره، ذره ی احســــاس،
مانایــی
کسی تا لحظه، لحظه، لحظه ی عمرم،
بیاد آیی
کسی عاشق صفت، مست و اهورایـی.
صدایت را سرودم
سرودم با نوای چشمه ی جاری ز چشمم،
جاری و جاری؛
ســـرودم نغمه ی رودی خروشان گشت،
تــــــــــا دریـــا.
نگاهت را نوشتم
نوشتم، سر نوشتم؛
باز هم بر آب جــــــــــــــــــاری شد
چونان بی تـــــــــــــــــاب جاری شد؛
که گویی، سوی دریـــــــــــــا نیست؛
چونان آسوده سوی آسمان مـی رفت؛
تو گویی سوی فــــــــــــــــردا نیست؛
به سوی دشت های بی سر انجامیست؛
به سوی دشت های بی سر انجامیست.
هوای خانه اما همچنان مرطوب؛
هوای خانه، بارانیســـــــــــــــت؛
از آن پیمان شکستن ها
از آن پیمان شکستن آه.
آذر هشتاد و پنج
به خاکش سپردیم و
از آسمان ستاندیم
روزگار ....
با ما امانتدار بود!
باران باد آورده نیز؛
ترکش آسمان هم،
راستی، گفته باشم؛
آسمان تا هر کرانه نا پیدا
آسمان غمگین است.
سرشک سرد آماسیده پیداست؛
بر گونه.
دلم چون بید می لرزد.
نوشته پای من سنگینی سرما؛
سر و رویای من تار از سواد کوه،
سر و رسوایی انبوه
سر و رسوایی انبوه...
من و این چراغ ترسو
من و باغ های مبهم بهمن
کنار سنگچین گذر صومعه
در گذر تا صـــــــــــــومعه
تا صومعه ی سوال و ابهام...
خدا کند آنجا خبری از نور و گرمــــــــــا باشد
وگر نه این همه راه، به چند سوال می ارزد؟؟
آبان هشتاد و پنج
رفت تا آسوده از تابستان
پاییز خنکای آب را
بر گونه های خیس آئینه تماشا کند.
آخر هوای خانه باز بارانیست و
باران پاییز سخت زیبا.
پاییز این خانه
گرچه بی رویاست
ولیکن باز بارانیست
بوی نارنج نوبر پاییز
بوی ترس خوردگی های بارش انبوه و
شکست درخت نارنچستان "دوران"
همراه ماست.
حالا پدر نیست
وقتی پدر نیست
پاییز بهاریست.
پاییز هشتاد و پنج
آواز زبان يكي باشد ;
بگذار تمامي آب ها و آئينه ها
شرمنده ي بنياد بركنده ي من باشند .
چنگي بساز !
شايد اين مرده را مجال معجزتي باقي است
اين ابر ، ابر بارش نيست
از ما گذشت ، گرچه ;
بگذار در ضيافت جوانه هاي باران خورده ي بابونه
در باغ هاي پائين دست ; پرپر شويم و
خوش باشيم .
راستي . مي داني ;
اين همه ستاره از جان من چه مي خواهند ؟؟
مرداد هشتاد و پنج
سلام.
نارک تر از لطافت سوره ی « مریم»
درود.
خویش تر از خویش من؛
پاک تر از تبارم؛
ستاره ی مقدس،
نگاه پر نگاه تو آنگاه ؛
تا آبروی آئینه تماشایم کرد.
تـــــــــــماشایی!
تا چند این بی طاقت خویش را؛
این خویش بیگانـــــه با خویش و
کینه و
کابوس را؛
به بازخوانی حکایت شقایق و خون
می کشانی؟
من تاب آشفتگی ماه در خواب این خانه ندارم
من تاب سرایش ترانه ای دیگر؛
من تاب تر شدن از شوق گریــه؛
من تاب گریـــــــــــــــــــه ندارم...
یک لحظه خوب من بیــــاندیش!!
در چشم های بینهایت مهربانت؛
شاید نــــــگاهی زنده باشد باز...
من تاب شرح حرکت شوق و شقایق را ندارم.
من جرات نفی کویر و بازی آب و ترانــــــه ؛
من قصــــــــــــد کتمــــان حقیقــــت را ندارم.
حالا بیا براه
تا کی مـــرا،
چشم براه یک واژه از نژاد بوسه؛
تا کی مـــرا،
چشم براه یک بوسه از تبار عشق؛
می خواهی؟
مگر نگفته بودی: «چشمان من خانه ی توست؟»
حال هوای خانه بارانیست.
آیا مجاب خواهی شد؟!
بهار هشتاد و پنج